تبليغاتX
نقاشي نگاه؛لبخند اشك

نقاشي نگاه؛لبخند اشك

دریای اندیشه در تلاطم طوفان دیده گان


میشنوی؟

صدایی رو که من این جا میشنوم؟

..: ..: ..: ..: ..:

شنیده های من واقعی هستن یا حاصل تظاهر ...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:20 توسط مي نا| |

سلام امیدوارم حال شما عزیزان خوب باشه و سلامت و شاد باشید

خوب امروز اومدم تا با یه دلنوشته  قدیمی که قبلا یه جای دیگه(برای عزیز دیگه ایی) قرار داده شده بود آپ کنم .......؟!

تصمیمی جدید هم گرفتم که ازین به بعد پی نوشتی مختصر بعد از دلنوشته هام قرار بدم و در مورد دلنوشته و برای باز کرددنش و رفع ابهاماتش توضیح بدم  یه جورایی معنی و مفهومش رو بهتر برسونم

در اکثر دلنوشته هام درد و دل با خدا هست علی الخصوص ابیات آخر ولی اینبار کلا طرفم خداست و حرفم با خدا- این موضوع باعث شده  این دلنوشته در دلنوشته هام برام با ارزش تره و خیلی هم بهش علاقه مندم.

خوب حالا دلنوشته

درد و دل با خدا

گفتم  می طلبم تا شـوم ز غـم هـا خـلاص       گفتا تکلیف شده بر تو تحمل صبر ثلاث

گفتم ایـن دلم تنگ است بهر فصل بهــــار       گفتا امتحان ست،بباید گذر این لیل ونهار

گفتم هستم ره گفتار نیک با تــو راجویـا؟      گفتا حتی سکوت برایم  گفتــاریسـت گویا

گفتم رنجم اینکه دیده ها پیوسته تـر ست       گفتا آنـکه شویَد گناه خــود گـوهــر اسـت

گفتم کیست همــدم ،بــرایم فریــــاد رس؟      گفتا بنده ام ؛ نداری جــــز مـن دگــر کــس

گفتم چگونه کوچـکــی خویش کنم تحمل؟       گفتا برعظمت وعــزت آیات من کن تأمل

گفتم اسیر وگرفـــتارم در قفس زندان تن      گفتا غم مخور؛تــاج و تختت باشد نزد من

گفتم داری مــرهمی تا بـر زخــــمــم زنی      گفتا همین بس کـــزین دنیای فانی دل کنی

گفتم سنگینی شب تار بُــرده مرا زهـوش      گفتا گرم وامنی تا که هستی درین آغوش

گفتم چه حس است که حال در دل شکفته      گفتا حس مهربانی توست که بــود نهفتــه

گفتم بنمایان بـه مـن بـر مـهربـانی آیـینی      گفتا نباید همه خُرد و خـود بــزرگ بیـــنی

گفتم شرمسارم بــودم بنده ایی تهی زحیـا      گفتا بنده ام زین پس پـاک به دیــدارم بیـا

گفتم چه حاصل زیــــن همه تاز و تاخـت؟      گفتا تا زخود انسانی کـامل تـوانی ساخت

گفتم خواهم زین جهــان باشـم  بـی نظیـر      گفتا ز بزرگان آموز و پنـد هاشان پــذیر

گفتم دل شــکستـه ها فراوان ایـن زمــان      گفتا لعنت کس را که داراست نیش زبان

گفتم اثــر ثــروت چــرا  باشـد گهـی  رذل      گفتا نیکوست داریی ها گرباشدهمره بذل

گفتم چگونه بندم زیــن دنیـا بـار و تــوش      گفتا در ره ایمـان و شادیـه مردم بکـوش

گفتم انتظار مــرا بــرده در شوق و شـور      گفتا منجی توست در جهان چشمه ی نور

گفتم خدایا اینـک در دلم بذر امیـد کاشتی      گفتا اجر و پاداش تو بود که توکل داشتی

گفتم یاحق الحق زین سرا نـداری حریف      گفتا تو هم برایم هستی بنـده ایـی شریـف

 

(زمستان 87)- اسفند

 

پینوشت: برای دریافت توضیحات تکمیلی در مورد دلنوشته دردو دل با خدا به ادامه مطلب رجوع گردد.

دلنوشت: بی شک اشک نیز باشد نیاز بشر ***که خدا نیافرید هیچ نعمت بی ثمر

رهنوشت: مهم بودن خوب است ... ولی خوب بودن مهم تر است.

سر نوشت:........

دستنوشت:یه خبر سرد دارم دیروز داغ بودا امروز سرد شد به گرمیه یه خاطره و خوش مثل هدیه...یه تغییری هم ایجاد کرد  در زندگیم :برای بهتر حس کردن پیشرفت  -لمس گذر عمر-و جوان کردن دل با معرفت >>> ۱ سال پیر تر شدمدیروز -۱۰  تیر - تولدم بود

ممنونم و بابت کوتاهیام هم شرمنده امراستی تا یادم نرفته بگم که تیتر دستنوشت و دلنوشت رو  از ابجی گل دختر باران یاد گرفتم و ازش ممنونم  تیترهای خوب و مفیدین ببخشید که ....

موفق و شاد و سرفراز باشید در پناه حق

حق نگهدارتون


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 14:29 توسط برگی زرد| |

با سلام خدمت دوستان و آبجی ها و داداش های گل امیدوارم حالتون خوب باشه و سلامت و شاد باشید

و از هوای بهار نهایت استفاده رو ببرید  به صورت همه جانبه و با تمام حواس....

نمی دونم چه راز و رمزیه درون افکارمه که همیشه کلمات عمیق و سخت ذهنمو مشغول می کنه و اگه همینطور پیش بره احتمالا هنک می کنم

خوب آپ امروز من  در مورد جمله اییه که داداش امین گل ازمون خواسته بود در موردش نظر بدیم ...

جمله ایی که خیلی طرفدار داره و مورد استفاده قرار میگیره.

و اون جمله :

کاش سرنوشت جز این می نوشت...

 اگه قرار باشه در مورد این جمله بحث کنم باید تک تک کلماتش رو باز کنم

در وحله ی اول (کاش) رو میشه به عنوان یه نماد برای نشون دادن آرزو بیان کرد. آرزو هم همیشه اون چیزیه که در نظر ما زندگی مون رو از چیزی که هست بهتر می کنه و ما رو از فقر و نیازمندی در هر زمینه ایی (علی الخصوص اون چیزی که مدنظره) به بی نیازی و دارایی تبدیل می کنه. و جا داره به این موضوع اشاره کنم که خیلی از مواقع آرزوهامون جوری شکل میگیرن که شاید فقط از نظر ما ایده آل باشه ولی در واقع نشدنیه و برآورده شدنش به ضرر ماست! به کار بردن کاش برای جمله ی مربوط به گذشته نا امید کننده ست و حسرت به همراه داره و این کلمه در جمله ی مربوط به آینده هم مایه امید بخشیه و به زندگی معنا می بخشه.در اینجا جوری جمله بیان شده که انگار از حالت آرزو در اومده – و از نظر من در یک نگاه  یه جورایی بوی نا امیدی و عدم رضایت میده  به همراه حسرت و البته اعتراض

تا به اینجا که جمله ی  خوبی به نظر نمی رسه.(البته بازم به نظرم من)

در مورد آرزو هم میشه یه بحث راه انداخت ولی اینجا بهتره روی مفهوم جمله و جز اصلی اون یعنی (سرنوشت) تمرکز کنیم.

خوب و اما جز اصلی این جمله یعنی سرنوشت:

اینجا یکباره دیگه به مفهوم دیگه ایی که پشت این جمله کاملا حس میشه ( در نگاه اول)اینه که سرنوشت رو خارج از حیطه ی اختیارات ما انسان ها و  تحت تاثیر نیروی خارجی تعریف می کنه. و شاید خالق این جمله منظوری غیر از این داشته باشه ولی اینطور به نظر میرسه...! و همین یعنی مشکل دوم

لازمه تعاریف مختلف سرنوشت رو بیان کنم.

بعضی افراد سرنوشت رو به کل از قبل تعیین شده و کاملا خارج از اختیار دونسته و اونو با قضا و قدر و تقدیر در یه راستا قرار می دن و فرقی برای اونا قائل نیستن.!

عده ایی هم هستن که معتقدند سرنوشت مخلوطی از ابتدا قضا و قدر الهی(توسط خدا)(که در بعضی مواقع متغیره) و بعد از اون اختیاره ما انسان هاست .

و اما نظر من در رابطه با این کلمه وسیع:

نظری که من در مورد کلمه ی عمیق سرنوشت دارم  نتیجه ی مطالعه و تجربه اییه که همه ی ما در زندگی باهاش روبه رو هستیم.

قضا و قدر الهی که یک امر ثابت شده است و کسی نمی تونه اونو انکار کنه و لازمه معانیه این کلمات رو اینجا بازگو کنم.

قضا رو به معنی حکم. و قدر رو به معنای اندازه گیری یا اندازه ی هر چیزی بیان میشه.

من اینجا می خوام در مورد  هر یک از این کلمات  به صورت مختصر توضیح بدم و گام به گام برم تا برسم به سرنوشت

در مورد قضای الهی : همونطور که گفتم  به معنی حکمه و نظر من در این مورد اینه که ما در زندگی مون خیلی وقت ها با چند راهی هایی  مواجه میشیم ( که می تونیم هر یک از اونا رو به اختیار خودمون انتخاب کنیم)  و قدم گذاشتن در هر یک از این را ها متناسب با اعمال و در وحله ی اول افکار و اخلاقمونه. به عبارت دیگه قضا : قضاوت خداست درمقابل انتخاب یک تصمیم در بین مجموعه ی تصمیم ها. و قدر هم اندازه و شدت این حکم رو نشون میده.

به طور مثال در مقابل سختی ها : 1- می تونیم بی تفاوت باشیم 2- یا اینکه برای  حل اونا با یه روحیه ی خوب تلاش کنیم و3- یا اینکه نا امید و با افکار مشغول و بد به یه زندگی پر از رنج ادامه بدیم 4- .یا هیچ کدوم این راه  ها رو انتخاب نکنیم و در بعضی مشکلات شدید  به قولی خودمونو از شر این دنیا و مشکلاتش خلاص کنیم...(خودکشی به طور مثال)

خوب حالا اینجا ما مختاریم که   بین این راه ها انتخاب کنیم  هیچ اجباری در کار نیست – حتی راهنما هایی هم هستن که به ما کمک کنن که بازم مختاریم که از اونا کمک بگیریم یا نه . این تصمیم و استفاده از اختیار بسته به  خصیصه های رفتاریمون ( غرور- خودخواهی – اعتماد به نفس و ...) تحت تاثیر قرار می گیره.

اگه انتخابمون راه درست باشه مسلما با صبر و بردباری نتیجه ی خوبی خواهیم گرفت  و این حکم اینجا مشخص شده و اندازه ی اون که (قدر) باشه بعد از تصمیم درست  نصیب ما میشه

مثلا  در مورد همین مثال : انتخاب راه تلاش در حل مشکل – که بعد از تصمیم گرفتیم قدم در این راه بذاریم قدر الهی شروع میشه   به طوری به اون اندازه که لایقیم و به همون مقدار که در تصمیمون استوار و پایداریم به موفقیت و شادی و سعادت دست پیدا می کنیم.

و جالب اینجاست که این ما هستیم که باید با رشد دادن به فکر و عقل کردارمون  راه های درست رو بهتر ببینیم و اینها اسبابی میشن برای انتخاب راه درست. و این-انتخاب راه درست- به نوبه ی خود  میتونه یک پاداش باشه. و آبرومند شدن و در دل ها جا پیدا کردن هم به اندازه ی خاص میشه قدر الهی...

و همین موضوع در مقابل تصمیم بد به همین شکل روی قدر الهی تاثیر میذاره... جوری که فرد خودکشی کنه یه مرگ بد و یا خواری و خفت نصیبش میشه.... و اینه قدر الهی

خوب کجای این موضوعات به نظر شما اشتباهه و قابل قبول نیست؟!

دیدگاه خوشبینانه و همراه با معنویتی هم درون من هست و اون اینه که : درسته که قضا های الهی  و راه های پیش رومون شاید محدود باشه  ولی یه سری اعمال هست که اونها هم اسبابی میشن برای اینکه قضا ها جایگزین یکدیگر بشن.

قدم گذاشتن در راه نادرست  حتما دارای یه علتی هست که رفع اون می تونه ما رو از  مشکلات بعدی نجات بده- طبق ضرب المثل معروف که (هر وقت جلوی ضرر بگیری منفعته)

خوب اینجا هم من مثال میزنم

فرض کنید به علت غرور یا خودخواهی یه فرد موجب خستگی همراهش( که یه همراه واقعی هست ) در زندگی شه و اونقدر فرد مغرور  به این عمل خودش ادامه بده که  تصمیم به جدایی بگیرن( خوب  اینجا اگه این امر اتفاق  بیافته کیه که نگه سرنوشت این دو بد بود؟)  حالا میون راه اون فرد مغرور بنا به دلایلی به اشتباه خودش پی ببره و بتونه غرور خودش رو زیر پا بگذاره و با یه عذر خواهی و دعوت دوباره به زندگی بهتر  - قضای خودش رو عوض کنه.  به همین راحتی( البته زیادم راحت نیستا) سرنوشت تغییر می کنه. و می تونه این علت مهربونی ها و عشق این دو نسبت به هم باشه تا یا امداد غیبی!

حالا اگه بخوام چشمه ایی از  افکار معنوی که در ذهنم پرسه می زنن رو پیش بکشم باید به اعتقاداتم رجوع کنم:

من اعتقاد دارم و مطمئنم  بخشش و  خوش رفتاری بهترین سرنوشت ها رون به دنبال داره. متقابلا رفتار بد و ناشایست ( بخصوص در مقابل پدر و مادر) خود علتیه محکم بر بدبختی و شقاوت.

عشق هم  شاید امروزه خیلی خودش رو کنار سرنوشت قرار میده و این مقوله هم اگه با دور اندیشی و عقل و فکر و با چشم باز صورت نگیره مطمئنا رسیدن به معشوق مایه سعادت نمیشه و حتی بعضی وقت ها یه امداد غیبی به داد آدما میرسه و اونا رو از چنگال یه عشق پوچ نجات میده – شاید در مراحل اول این  روند ، فرد به سرنوشت خودش اعتراض کنه ولی خوب باید یادمون باشه و خوشبین باشیم که کاری رو که در اختیار ما بوده و انجام نشده شاید در پس این حکم الهی یه سرنوشت خوب نهفته باشه و ما ندونیم- همون طور که خیلی از چیزها رو نمی دونیم خیلی بیشتر از خیلی ها رو نمی دونیم... – جاهایی هست به صورت ناگهانی خودمونو در محاصره سرنوشت بد میبینیم اینجا که جسممون خسته شده و نمی تونیم غم رو از خودمون دور کنیمو خنده هم انگار قهر می کنه! باید روح خودمونو پرورش بدیم با افکار خوب و هدفمند و انتخاب این راه مطمئنا بهترین سرنوشت رو به همراه داره.

خیلی وقت ها جوری دو سرنوشت با هم گره می خوره که این پیوند عجیب به واسطه ی مادیات (دنیا) می تونه به خوشبختی ختم  بشه- مثلا عشقی که باعث  خوب شدن و مهربونی و عطوفت شه و البته باز هم تصمیم انتخاب سرنوشت با ماست و نقطه ی مقابلی هم وجود داره؛ به طور مثال کسی سرنوشت خودش رو با سرنوشتی دیگه گره می زنه و پشیمون میشه...

اجبار  هم  در شکل گیری بعضی سرنوشت ها دخالت داره ولی باز هم مختاریم و این قدرت رو داریم که اجبار رو قبول نکنیم ابا زیر بار اجبار رفتن یعنی سرونشتمون رو  انتخاب کردیم و این موضوع مورد تائید هیچ کس نیست .

 اگه از خدا بپرسند که: دوست دارد سرنوشت ما انسان ها چطور رقم بخوره؟ جواب مخلوق ما سعادت و خوشبختی واقعیه...

از خود انسان ها هم اگر همین سوال رو بپرسید  حتما می گن خوشبختی  – و مختارن یعنی اگه یکی بگه نه من نمی خوام طبق میل خدا عمل کنمو بدبخت شم!!! مختاره و ....

دل بستن به خدا و دعا و آرامشی که از راز و نیاز با خدا نصیب هر کسی میشه و شده . بی نظیره و از ارزشش هر چی بگیم کم گفتیم.   

خوب نتیجه اینکه جمله ی (کاش سرنوشت جز این می نوشت) یا شاید ،بازم شاید لحظه ایی ما رو از شر غم ها خلاص کنه ولی نکته ی مثبتی درونش وجود نداره و  تنها نکته ایی که قابل تامله کلمه ی نوشتن درون جمله است . یعنی میشه و امید این هست که باز هم نوشت (البته در این جمله فکر نمی کنم چنین امیدی باشه) و جمله ایی دیگه هست که بیشتر می تونه افکار مثبت به دنبال داشته باشه و البته با کمی تغییر: اونم خط کشیدن روی -کاش میشد- در جمله ی (کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت) و تغییر اون مثل دلنوشته ی زیره.

بین اندیشه گذار بر منزلت اول خشت:               سکوت راه صبر ست و فریاد زشت

گر در برت باشدد همه پاک ســرشت                 خــوش باشی و گردد نصیبت بهشت

ورنه کوش بــه کنی این زرع و کشت               گو توان سرنوشت را از سر نوشت.

– زمان می گذره و  سرنوشت ما  رقم میخوره به صورتی، چه خوبه با اعمالمون بهترین ها رو برای خودمون  به ارمغان بیاریم... و سرنوشت ما اون چیزی نیست که خاطره شده  - سرنوشت  در آینده رقم می خوره و می تونه یه خاطره خوب باشه برای همیشه.

ضمنا کلمه ی کاش اگه قرار باشه به عنوان یه آرزوی دست یافتی باشه  خیلی هم خوبه - همخونطور که دعای خوب روی سرنوشت تاثیر مثبت داره.


پ.ن ۱: کسی که فکر می کنه سرنوشت تغییر نمی کنه خیلی چیزها رو کتمان کرده. مثل: دعا - امید - آرزو و توکل ... 

پ.ن ۲: پاسخ های مختصر به سوالات داداش امین گل:

1- چرا وقتی ما ادما یه جا کم میاریم این حرف رو میزنیم ؟  شاید به خاطر اعتراض باشه یا یه امیده پوچ با این ای کاش گفتن و شاید ما رو برای یه زمان خیلی کم از شر ناراحتی خلاص می کنه ، ولی جالبه همیشه می تونیم به اینکه این جمله هیچ کمکی نمی کنه فکر کنیم!

2- واقعا این جمله معنیش منفی هست  یا مثبت ؟ منفی

3- یا واقعا این سرنوشت بده که ما ادما اینجور میگیم ؟ وقتی انسان جایز الخطاست و این همه وسوسه ها و کلی گناه  دو رو برش ریخت و پاشه ممکنه که به خاطر یک انحراف دچار سرنوشت بد بشه . ولی هر چی هست ما هم در شکل گیریش دخیلیم. سرنوشت همون عاقبتیه که ذهن ما روی بوم دلمون نقاشیش می کنه...

4- یا خدا نعمتاش کم بوده که اینقدر نا امیدیم؟ جالبه . این سوالت نشون میده که تو هم به این نتیجه رسیدی که این جمله اثر ناامید کننده داره! و جواب این سوالت هم: نه ، نه تنها کم نبوده اونقدر زیاده که شاید خوشی زده زیر دلمون ما اینطور فکر می کنیم!!! مثلا همین نعمت بزرگ اختیار – خوبه مثل گیاه تقدیرمون رفتن تو دهن حیوانات باشه یا ریشه کن شدن با باد؟! چرا بعضی ها این نقش رو ایفا می کنن به نحوی؟  مسلما نا امیدیمون نتیجه ی اشتباهِ نادیده گرفتن نعمات خداست. به عبارت دیگه  بعضی ها تا چیزی رو از دت ندن به ارزشش پی نمی برن چون براشون عادی شده بود- خیلی این موضوع پیش میاد- شاید  سرنوشت  از جمله چیزهایی باشه که خیلی ها می خوان اونو مورد ایراد قرار بدن !!!

همیشه باید یادمون باشه که خداوند همیشه بهترین تقدیر رو برامون در نظر داره و رضای خدا هم در خوشبختی و سعادت ماست. پس بیاید با  توکل به خدا و امید به ذات پاک الهی و ایمان به مقدرات پروردگار همیشه احساس خوشبختی کنیم...

خیلی خیلی مطلب طولانی شد  امیدوارم خوشتون اومده باشه...

ببخشید تازه دلنوشته خیلی کمک کرداگه نبود یه صفحه ایی ادامه داشت....الان شد3 صفحه

با تشکر فراوان از همه ی آبجی ها و داداش گل علی خصوص آبجی می نای مهربون و داداش امین عزیز(صاحبان این وبلاگ)

از کلیه عزیزانی هم که به این وبلاگ سر می زنن ممنونم

موفق باشید و شاد و سرفراز و بهاری و سرشار از خاطره ی خوب

حق یارونگهدارتون

چه نقاش خوبیه نه؟

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:58 توسط برگی زرد| |


سلام امروز یه تولد داریم


 آگه گفتین تولد کیه؟              

تولده آبجی مینای منو داداش مصطفی است


خوب همگی با هم بگیم

تولدت مبارک آبجی مینای مهربونه مهربون


هرسال وقتی…..(تاریخ

تولد)……هزاران شهاب 

به سمت زمین هجوم میاوردن


از خودم می پرسیدم

چه اتفاقی افتاده که آسمونیا

میخوان خودشونو به زمین برسونن؟….


و امسال فهمیدم اونا به پیشوا


ز حضور مسافری میان که زمینو


با گامهای مهربونش نوازش کرد تا 


سفرشو از خودش


به خدا شروع کنه ….

تولدت مبارک

  


                                


آبجی مینا ی

مهربون تولدت

مبارک و بهترین ها

رو برات ارزو میکنم 

و

از خدا میخوام

که هیچ مشکلی رو سر

راهت نزاره تا بتونی

................

با موفقیت مسیرتو طی کنی




:آبجی مینا ی مهربون:تبریک دست خالی من و داداش مصطفی رو با سخاوت بی اندازه ات بپذیر


اینم یه دسته گل از طرف من و داداش مصطفی






 امید وارم موفق ومعید باشی ابجی جون


و کاره کوچیک منو داداش رو بپذیری


.............پایان...........









نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 0:5 توسط برگی زرد| |

هزاران بار خدا را شکر که چنین روزی را آفرید

تا باغ جهان نظاره گر شکفتن گلی چون تو باشد . . .

زیباترین چشم انداز تندیس نگاه توست

و قشنگترین لحظه لحظه روییدن توست

سالروز تولدت را با تقدیم یک سبد گل سرخ تبریک میگوییم . . .

می‌خواستیم زیباترین کلام را برایت بنویسیم

اما پنداشتیم ساده نوشتن همچون ساده زیستن زیباست

دوستت داریم

با سبزترین و مرغوب ترین آرزو ها

داداش امین گل و عزیز میلادت مبارک

                                    از طرف آبجی می نا- داداش مصطفی و همه ی دوستدارانت

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:49 توسط برگی زرد|

                                           بنام خداوند بخشنده و مهربان

                                       ای کاش سرنوشت جز این می نوشت



سلام........

بعد از یه مدت طولانی و برای دومین بار در این وب دارم آپ میکنم امیدوارم داداش ناراحت نشی که روی آپ تو دارم آپ میکنم


خوب بریم سر اصل مطلب


میخوام نظرتون رودر مورد این جمله (ای کاش سرنوشت جز این می نوشت )رو بدونم

چرا وقتی ما ادما یه جا کم میاریم این حرف رو میزنیم ؟

یا واقعا این جمله معنیش منفی هست  یا مثبت ؟

یا واقعا این سرنوشت بده که ما ادما اینجور میگیم ؟

یا خدا نعمتاش کم بوده که اینقدر نا امیدیم؟

منتظر نظر های زیباتون هستم

و در ادامه :

یه دوتا شعر عامیانه از صادق هدایت هست میخوام بنویسم:



 دیشب که بارون اومد     یارم لب بون اومد   

رفتم لبش ببوسم        نازک بود و خون اومد

خونش چکید تو باغچه     یه دسته گل در اومد

رفتم گلش بچینم       پر پر شد و ور اومد

رفتم پر پر بگیرم      کفتر شد و هوا رفت

رفتم کفتر بگیرم        آهو شد و صحرا رفت

رفتم آهو بگیرم         ماهی شد و دریا رفت

  


و شعر دومم:


لالایی

لالا لالا گل پونه     گدا اومد در خونه

نونش دادیم بدش اومد     خودش رفت و سگش اومد

لالا لالا گلم باشی       تو درمون دلم باشی

بمونی مونسم باشی     بخوابی از سرم واشی

لالا لالا گل خشخاش     بابات رفته خدا همراش

لالا لالا گل فندوق      ننه ات رفته سر صندوق

لالا لالا گل زیره     چرا  خوابت نمیگیره ؟

که مادر قربونت میره



خوب یه چیز دیگه یه جمله های عمیق رو مینویسم البته از نظر خودم

2-هیچ وقت برای اون چیزی که داری قانع نباش و مغرور نشو  و برای اون چیزی که نداری نا امید نشو و براش تلاش کن چون فقط با تلاش هست که هدف ادمها به واقعیت میپیونده


3-نقاشی نگاه-لبخند اشک


When I Die...Don t Cry... Just,LooK At The Sky... & Say...GoOodbyeee-4


5-سبویی شکسته ی دلم رو قصد ترمیم ندارم این طوری نه سیراب میشه نه لبریز


6-ای کاش سر نوشت جز این می نوشت


شاید شماره گزاری منو که میبینید برای جمله ها میگید من اشتباه کردم ولی حقیقت چیزی دیگه است همشه اول کسی هست که ما بهش نیازمندیم 


7-بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه به آن چیزی که مینگری


امیدوارم که اذیت تون نکرده باشم با این جمله ها


و جمله ی اخر:

از آبجی مینا داداش مصطفی آبجی کیانا که خیلی چیزها یاد گرفتم ازشون ممنونم  و امیدوارم که موفق باشن همیشه و همه جا

و از افرادی که من نمیشناسم تشکر میکنم به خاطر نظراتشون که منو خوشحال میکنن و امیدوارم که بتونم از خجالتشتون بیرون بیام


ادامه مطلب یادتون نره

(این گل هم تقدیم به همه گی عزیزان)



ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 1:58 توسط برگی زرد| |

سلام- امیدوارم حالتون خوب باشه  و منو به خاطر تاخیر طولانیم ببخشید؛ و اما این آپ: از این شعر خوشم اومد چون: هم در مورد نگاهه و هماهنگ با اسم وبلاگ و هم از نظر من محتوای قشنگی داره و یه جورایی هم شبیه دلنوشته های خودمه ....

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

دریای نگاه

چــه نــرگس هـا تمــاشـا کـرده ام مــن                محبــت هـــا گــــدایی کـــــرده ام مــن

به هر چشمـی به امیدی که این اوست                عطـــوفت هــا تمــنــــا کـــرده ام مــن

ز چشمانی که بی مهری به من ریخت                 چه خواهـش های بی جا کرده ام مــن

چه لبـــهایـــی مـــرا دیــوانـه خـواندند                  چــه تحقیـــری تقـاضــا کـرده ام مــن

بـــــــرای کشتـــن احســــــاس خـسـته                 چـه مسـلخ هـــــا مهیـــا کـرده ام مــن

تـــو گفتـی ایـن جدایی را خدا خواست                به چشم تـر و حـــــاشـا  کرده ام مـن

چــه چشمـــی را درون اشــک شستـم                چه جامی را پر ز صهبا کرده ام مــن

بـــه دریـــــای دنــیـا خیـــــره گشتـــم                 چه چشمانی چـــــو دریـا کرده ام مـن

بیــــا و بـــــر ســـر خـاکم لگـد کــن ؛                غــــروری را که رسـوا کرده ام مــن

گنــــاهم در هـمه عــــالـم همیـن بـــود                که نگـــاه بــر چشـم زیبا کرده ام مـن

خداونـــدا عجـب دریـــا نگـاهی ســت                  خداونــــدی کـــه پـیــدا کــرده ام مــن

شعر از:   آ. پرویز نی داود

تشکر می کنم از آبجی صحرا و آقا امیر عزیز

ممنونم از آبجی می نا و داداش امین گل

با سپاس از آبجی فرزانه و آبجی تشنه ی بادیه وآبجی کیانا و آبجی رز و البته داداش عباس با معرفت...

ببخشید دیر شد

راستی این وبلاگ تا اونجا که یادمه دو نفر دیگه هم نویسنده داشت ومنتظر آپ بعدیتون باشم دیگه نه؟ خیلی دلم می خواد اینجا رونق بیشتری داشته باشه...

موفق باشید و پایدار- به امید دیدار

در پناه حق...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 0:51 توسط برگی زرد| |

سلام امیدوارم حال تک تک عزیزان خوب باشه

و آبجی ها و داداش های گل شاداب و سلامت باشن

یه شعری هست از فریدون مشیری که خیلی وقت بود قصد آپ کردنشو داشتم از اونجایی که آبجی می نا هم از این شعر خوشش میومد و در کامل کردنش به من نهایت کمکو کرد در این وبلاگ آپ می کنم

امیدوارم خوشتون بیاد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از این عشق حذز کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باد گران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نه رمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم
"حذر از عشق؟" ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم....
بی تو اما
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

خوب دیگه ببخشید اگه بد بود یا کم مطلب برا آپ هست ولی خوب...رمقی نمی مونه وقتی کسی نظر نده یا نیاد!

با امید به خدا ۱۰ روز دیگه وبلاگ بهشت برای شما آپ میشه

موفق و شاد و سلامت باشید و سرزنده

منتظر حضور گرمتون هستم

حق یارونگهدارتون

نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 0:36 توسط برگی زرد| |

سلام می کنم به  دوستان عزیز و علی الخصوص آبجی های مهربون و داداش های گل

با آرزوی قبولی طاعات و عبادات و البته آرزوی سلامتی و شادی برای شم آپ  می کنم ولی نه همچین خوش رنگ و لعاب به دلیلی کمبود وقت!

خوب سربازی که تموم شد و لباس پلیس از تنمون در اومد و لی خودمونیم من عادت کرده بودم به اون لباس و صبح زود از خواب پا شدنو و اول صبحی (ناشتا) با سوت این طرف و اون طرف دوییدن و گیر دادن!!!و در اکثر مواقع ابراز محبت برخی افراد!

ولی به خدا از اینکه داشتم واقعا خدمت می کردم خیلی خوشحال و شاکر بودم (چه دوره ی قشنگی بود واقعا)

دوره ی آموزشی هم چندان سخت نبووووود

به هر حال تموم شد و دوره ایی از زندگی بوووووووود و قسمتی از عمر

خوب قبل از هر چیز تولد آبجی صحرا رو بهش تبریک می گم و امیدوارم 120 سال زنده باشن و سلامت باشن و به همراه آقا امیر گل خوشبخت باشن که به یایر خدا همین طوره

از آبجی می نا که در نبود من این وبلاگ و سر و سامون میده ممنونم و همیشه خجالت زده ی محبتاش بودمو هستم و این بار هم  که تولد و این حرفا بازم من خجالت زدش شدم..... خیلی خیلی ممنونم از این مهربوووون

داداش امین از اینکه به یادمی تشکر می کنم ولی خوب باید به یادم باشی داداشتم خوب( شوخی کردم)

آبجی کیانای گل که همون اوایل نت اومدنم به من لطف داشتن و من در حقش کوتاهی کردم و شاید بی معرفت شدم که البته معذرت می خوام ازش

تشکر اختصاصی از بازدید کننده ی عزیز این وبلاگ داداش عباس

ممنونم از داداش شاهرخ و داداش سعید

 و از تمام بازدید کننده ی این وبلاگ هم تشکر می کنم....

خوب این روزا کمتر  دلنوشته می نویسم – یه دلنوشته هست که  دوره ی آموزشی عزیزی ازم خواست تا با این موضوع دلنوشته ایی بگمو منم سعی خودمو کردم و به عنوان یادگاری تقدیمش کردم که از همون برای آپ استفاده می کنم امیدوارم خوشتون بیاد

 

جفای چشم

خوش آن دم کـه گـل عـشـق را کــردم بو            نمـودم گـل با مهــر خـــویــش روبــه رو

آن زمان که بنا کردم کـاخ مهرش در دلم           ده با نه صد بار نمودم حالـش پرس و جو

شمع مهر افروز من بود و وفـا شعـله اش         از دل مــن تا به قلبش مثـال یـک تـار مو

گشتم شیفته ی آن وجـود لطیــف مهـربان          بال گشودم، پرکشیدم به مهرش همچو قـو

بدین سان روزها رفـت و شب ها آمد پدید          نوازشهایم می زدود گرد غم ز رخساراو

ناگه گل گشت بی وفا و خاربر جانم فکند             رو گردانـد و دگـرگون گشتش خلق و خو

بی خبـر دل برید و بست پیمان با دیگری              زان ســرشک نماندم بــر دیده نـور و سو

کو فشـرد چنان زیــر پا قلب مرا بیـن قدم             وصـل مُـرد بر باد رفته شــد خیــل آرزو

پرسم آیـا قصرچنین ویران بود و خراب؟             آخـر چـه شـد؟بالـم کجاست؟ آن شمع کو؟

افسـوس ؛ تــو نــدانستــی قـدر صدق مرا            شـکر؛که گشودم با خدای بـاب گفت و گو

شـگفتم که درین ظلمت پر مکـر و دروغ             چرا با چشم بسته کردم یار را جست وجو

 

(زمستان 88)- دی

 

 

خوب اینم از آپ امروز منو یه تلاشی برای کمرنگ کردن کوتاهیام – یه سعی بود برای جبران محبت های شما از طرف داداش کوچولوتون مصطفی

ببخشید به هر حال خیلی سریع بود و یهویی

موفق و سرفراز و سبز باشید و استوار

در پناه ایزد

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 16:2 توسط برگی زرد| |

برای داداشم (داداش مصطفی کوچولو در عین حال بزرگ)

 

مدتی که نباشی

مدتی که ننویسی

مدتی که حرف نزنی

دستهایت می لرزد

دستهایت می لرزد حک کند حرفهایت را

با خودم میگویم:

( آن گاه جرات بودن؛ نوشتن؛ حرف زدن؛ مثل جرات مردن است)

دستهایم میلرزد

این لحظه های نوبه نو

ارتعاش دستهایم دلتنگیم را فریاد میکند

 و غوغایی لابه لای سطرهایم را فرا میگیرد

دستهایم می لرزد

 شهامتی باید

برای از نو نوشتن

 برای از تو نوشتن

کوتاه میکنم سطر هارا

تنها یک جمله

**تولدت مبارک**

فارق از نوشتن که میشوم

 دستهای لرزانم را بالا میگیرم و آرزو میکنم

بهترین ارزوها وزندگیت تا همیشه پر عشق

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 23:38 توسط مي نا| |

Design By : Night Melody

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس